آفتابگردان

همیشه زود دیر میشه

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا


به آنتونی


بی تو زیستن را باید بیاموزم
با همه کارهایی که کردیم و نکردیم
با همه آنچه از دست رفته
و چاره‌ای ندارم جز اینکه امیدوارانه
بدون آنها سر کنم
تو اساس صفا و صمیمیت بودی
خنده‌ای که مرا به خنده وامی‌داشت
و دستت با عشق و حمایت پیش می‌آمد
می‌توانستم افکارت را ببینم
که به سرعت پیش می‌رفتند
در مجموعه پر پیچ و خم ادراک
هیجانات تو از آن من شد
در شادمانی قسمت کردن
دوست هنرمندم
تو به ناپیدا رفته‌ای
و ما قبلی را که در دنیای درونی آفرینش می‌تپید
قسمت کردیم
و اندیشه‌هایت برای من به واقعیت بدل شد
من فرشته تو بودم
و بال‌هایم را تو گشودی
کلماتی بودی که می توانستم در آن پرواز کنم
دوست قلب من
ناگفته‌ها را با خود خواهم برد
گرامی خواهم داشت بخشش و گذشتم را
تا وقتی که ببینمت
و لطف کن و بر من ببخشای
این سکوت رنج‌آور و دردناک را
چشم‌های مغناطیسی تو سوزن‌های جرقه‌دار داشتند
ما شهامتش را داشتیم که به ناشناخته‌ها پیشکش کنیم
جست و جوی حقیقت را در جدال هستی
تلاش کردیم نیم‌نگاهی هم به آن سو بیندازیم
با شادمانی با شادمانی

 

To Anthony


I shall learn to live without you

With all we've done and undone

with all the missing parts I'll have to carry on hoping

you were the bedrock of fun, the laugh that made me laugh

and your hand came with love and care

I could see your thoughts going faster and faster

ahead in their curved complex understanding

your excitements became my excitement in the joy of sharing

my friend of art

you've gone missing

we shared a heart beating in this inner world of creation

and your ideas became real to me

I was your angel and you opened my wings

and you were the words I could fly into

my friend of heart

I will carry the unsaid

I will cherish my forgiveness until I see you

and please forgive me for my painful silence

magnetic eyes of yours with its sparkling needles

we dared a gift to the unknown

the search for truth in the battle of being

we attempted a glimpse on the other side

with joy with joy

 

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اشراق...


فهمیدم... امشب فهمیدم که آدمها چطور الکلی می شوند...
چشمهایم را نبستم . به چیزی فکر نکردم. فقط وقتی داشتم تفاله های چای را از سبد تفاله گیر در یک کیسه فریزر می ریختم تا آن را در کیسه آشغال ها بیندازم , فهمیدم.
پنجشنبه شب باشد , آدم تنها باشد و نفهمد. به جای رفتن به مهمانی در حال دور ریختن تفاله چای باشد و نفهمد.
ویوکاناندا با تو حرف می زند. امروز صبح ترجمه اش را شروع کردم. او هم مثل همه آدمها به دنبال گوشهایی می گشت که حرفهایش را بشنوند. مثل من. مثل همه. مثل تو.
تو هم دنبال گوش می گردی, نه؟
اما تو نفهمیدی که آدمها چطور الکلی می شوند و من فهمیدم.
ساعت نه و ده دقیقه پنجشنبه شب.دیروز تولد خواهرم بود و امروز او از سکوت خارج شد بعد از یک هفته. از مهر بابا یاد گرفت انگار , اما او چهل سال سکوت کرد و حتی سلامی هم در کار نبود.
امشب در خانه او مهمانی است و همه سراغ مرا میگیرند و من چه تنهایم و من ظرف می شورم و من می فهمم که آدمها چطور الکلی می شوند.
شانزده روز است که از هند برگشته ام.دلم می خواهد مدیتیشن بدون ابعاد اوشو را هر روز انجام دهم ولی تو می گویی نه. فقط هفته ای یکبار آن هم سر ظهر.
از هر چیزی که راس ساعت انجام شود متنفرم وگرنه الان در حال ظرف شستن نبودم . الان در حال رقصیدن بودم در یک مهمانی و تو این چیز ها را نمی بینی. همانطور که نمی بینی یک آدم چطور الکلی میشود.
اگر حالا مدیتیشن بدون ابعاد را انجام می دادم نمی فهمیدم که آدمها چطور الکلی میشوند.
ولی حالا می دانم. حالا می نویسم , بر خلاف قولی به دوستی که قرار بود نوشته ام سفر نامه هند باشد.

هیچ چیز نمی خواهم. نه دروغ گفتم . دو چیز می خواهم . آقای طاهباز را و بودن در اوشو سنتر را. وای یک چیز دیگر هم میخواهم... شد سه تا و تو می گویی تو که گفتی دوتا و من می گویم که مهم نیست من میخواهم بگویم , خواست سوم را....
ای کاش نمی فهمیدم که آدمها چطور الکلی می شوند...

به سلامتیت...

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥

تولدت مبارک...

دیگر ننوشتم و نمی خواستم بنویسم و نمی خواستم نباشی... فقط برای تبریک تولدت می نویسم و همیشه بودنت...
سیروس طاهباز_ بهترین_ تولدت مبارک....

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤

 

جغدها صدايت می زنند...

يک جغد روی بلندترين تيرِِ چراغِ برق نگاهت می کند. دستت را که زير چانه ات گذاشته ای؛ می لرزد.قلمت را دست به دست می کنی.

- چرا با چپ ننويسم؟

صدای فانوسهای خاموش راه گمشده را نشانت نمی دهند. هيچکس نيست. دست چپت تکان نمی خورد.

- چرا بنويسم؟

آوازها دور می شوند. فانوس ها روشن نمی شوند. جغد خشکش می زند؛ چانه ات می لرزد.

فردا صدايت می کند؛ کر شده ام.

زمين به انتهايش نزديک می شود. ستاره می چکد بر دستت ؛ همان که قلم ندارد؛ همان که می لرزد.

جغد منتظر نگاه توست. کور شده ام.

کجای زمين ايستاده ای که اينطور دور می شوی در کنار بلندترين تيرِ چراغِ برقِ ممکن؟ ممکن تر از بودنِ تو؛ بی هيچ صدا و هيچ جغدی.

ـ چرا فرياد نمی زنی؟ لال شده ام.

اکنون که من نشسته ام؛ قلم در دست؛ ستاره در بازو و آخرين توان؛

چه بشنوم؟ چه ببينم؟ چه بگويم ؟ وقتی که جغدی نمانده است...

 

تولدت مبارک تو که جغدها را دوست داشتی؛ دوست داشتنی ترين...

تولدت مبارک تو که بودن را دوست داشتی ؛ مهربان ترين...

تولدت مبارک سيروس طاهباز عزيز... کاش بودی...

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

جوهر آبی بدون رنگ

 

حلقه نوار چسب افتاده بود دور خودکاری که لازمش داشتم. خودکار آبی با یک سانتی  متر جوهر که هر لحظه امکان داشت از نوشتن باز بماند.

تمام تلاشم را کردم که باز نمانم ولی دوباره ماندم.همیشه مثل قبل بود ومثل همیشه. خودکار را که برداشتم، صفحات که آبی شدند، بازماندن و نماندن را فراموش کردم. دچار حس خوبی شدم؛ هرچند که هوا سرد بود.

پشت پنجره ایستاده بودم .پنجره ای که به هیچ جا باز نمی شد.

گفتم:یعنی چی؟ این همه تقلا برای چیه؟

نه به من نگاه کرد و نه جوابم را داد.همینطور در تقلای فهمیدن بودم که سنگی به شیشه خورد. شیشه شکست. نشستم کنار شیشه های ریز و گریان.

تنها سلاحم خودکار آبی بود با يک سانتی متر جوهرولی برداشتن آن يک دنيا اراده می خواست تا خطوطی خط خطی شوند.

 

خط خطی شدن و اين طور ماندن کار هرکسی نيست؛ جرات می خواهد. خودم را با اين اراجيف دلخوش کرده بودم تا اين که نوارچسب مانع زندگی ام شد. همان موقع ها بود که موهايم را با تيغ زدم تا ديگر نشنوم چه موهای نرم و قشنگی.

هميشه همين طورهاست، چيزی به چيزی ديگر گير می کند و باعث يک اتفاق می شود. مثل حالا که جوهريک سانتی متری خودکارته کشيده است و با لجبازی تمام روی کاغذ کشيده نمی شود. حلقه نوارچسب با شک نگاهم ميکند. ولی ديگر مهم نيست؛ وقتی که نه موهای بلند در هوا بود، نه باز نماندن يک آدم و نه خرده های شکسته شيشه که بی هيچ صدايی هق هق کنان نگاهم می کردند.

 

... وکتاب " بچه های بم " چا پ شد... (جرات می خواست ديدن کتاب ؛ نه زبان زبان من بود و نه سانسورش تحمل پذير... ويراستار کتاب جديدی نوشته بود ولی ديگر مهم نيست؛ وقتی که نه موهای بلند در هوا است و نه بازنماندن آدمی مهم است و نه...)

 

... تنها دلخوشی ام اين است که چند روز ديگر به بم می روم تا به بچه هايی که نامه ها و عکس و نقاشی هايشان در کتاب است؛ کتاب را بدهم تا شايد روزی ....

 

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤

 

" ... بهار خنده زد و ارغوان شکفت..."

 

" جاده گل آلود "

"روزی TANZAN و EDIKO ( دو استاد ذن) در جاده ای پرگل و لای سفر می کردند.باران شديدی می باريد. در خم جاده به دختری زيبا برخوردند که لباس ابريشمی ژاپنی بر تن داشت و نمی توانست از دو راهی رد شود.

Tanzan دخترک را بغل زد و از گل عبور داد. اديکو آن روز را با او حرف نزد تا به ديری رسيدند که استراحت کنند و چون ديگر طاقت سکوت نداشت گفت: ما راهبان به جنس مونث نزديک نمی شويم به خصوص به دختران جوان و زيبا. خطرناک است. چرا تو امروز چنين کردي؟

Tanzan جواب داد: من که دختر را همان جا رها کردم. تو هنوز او را با خود حمل می کني؟"

... و ما حمل می کنيم و حمل می کنيم وحمل می کنيم؛ در جاده های گل آلودی که خود می سازيم...

 

" ... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳

 

و بگو بامن؛ بگو با من ...

 

“ نگفتی ساعت را چه كسی در ابتدا پی افكند؟

عقربه دقيقه شمار، و عقربه ثانيه شمارش را؟

مخترع آن انسان دردمندی بايد بوده باشد

به افسردگی و انزوای تخته سنگ.

در شب سرد زمستاني، او بايد كنج خلوتی گزيده باشد

و جير جير اسرار آميز زنجره ها و موشها را شنيده باشد،

و يا صدای كنكاش دائمی كرم چوب را بر سقف خانه.“

هاينريش هاينه

 

دو روز پيش سالگرد تولد عزيزترينم بود- سيروس طاهباز- و من چه تنها بودم و فردا سالگرد ريختن سقفهای بيشماری است در صبح سردی كه همه عقربه ها و ثانيه شمارها بازايستادند و من چه تنهايم...

دلم به اندازه تمام تيك تاكها و جيرجيرها و كنج های خلوت تمام ديوارهاي فرو ريخته گرفته و سردمه...

هنوز تمام دوستان كوچكم در بم به من زنگ می زنند، هنوز تنهايند و هنوز سردشان است. در چندگانگی ام  گرفتار آمده ام و هنوز بر خلاف قول سال گذشته ، به آنها سر نزده ام...

كار در زندان خسته ام كرده، نبودن سيروس طاهباز خسته تر و تيك تاكهای پايان پافته، خسته ترين...

و بگو بامن؛ بگو بامن ساعت را چه كسی در ابتدا پی افكند؟؟؟

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

 

هميشه گستره دير و زود است؛زود دير می شود،دير زود می شود...ميان دير و زود شدنم سردرگم بوده ام روزهايي،و اما در رقصی گرفتار آمد پيش و پس رفتنم.در والس با داستانی به روزم.در گرماگرم رقص می بينمتان.http://valse.persianblog.ir

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

 

  •  

     
     
     
    ژاک دريدا
     

    ژاک دريدا با نظريه معروف به "ساختار شکنی" شهرت جهانی يافت، يعنی به باور وی، هر نوشته ای دارای لايه های معنای است که طی روندی تاريخی و فلسفی پديد آمده و روی هم قرار گرفته اند و بدين ترتيب هر نوشتار می تواند معانی ای داشته باشد که نويسنده اش از آن بی خبر باشد.

    او اعتقاد داشت که با تجزيه و تحليل نحوه چيده شدن واژگان در کنار يکديگر برای تشکيل عبارات می توان به معانی پنهان متون پی برد.

     

     

    سال گذشته زندگی ژاک دريدا در فيلمی مستند به تصوير کشيده شد که در يکی از صحنه های آن، سازنده فيلم در حالی که در کتابخانه شخصی ژاک دريدا ميان انبوه کتابها سرگشته است از او می پرسد: "آيا همه اين کتابها را خوانده ای؟" و پاسخ می شنود که: "نه فقط چهار تای آنها را خوانده ام اما همان چهار تا را خيلی خيلی دقيق خوانده ام".

     

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

 

زمانی برای حضور، زمانی برای انتظار، زمانی برای فرياد زدن و زمانی

 

برای نماندن...

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

" فرياد سرخ "

" داری چی به روز خودت مياری دختر؟ تو هنوز اول راهی"

عينکش داره از سر دماغش ميفته. ريش پروفسوريش پُر از تارهايِ سفيدِ همرنگ لباسشه. دلم ميخواد ريششو بکنم. دستهای کُپلش روی ميزه که از شلوغيش سرم گيج ميره. پرونده قرمزی که زير دستهاشه، حتمن مال منه. نور چراغ مطالعه که افتاده رو سر طاسش؛ چشممو ميزنه. اون طرف هم يک اسکلت بد قواره ايستاده و برٌ و بر به من نگاه ميکنه. باز چشم ميگردونم، بالا. اونجا که روی يک تابلوی سفيد و قرمز نوشته شده: " کشيدن سيگار برای سلامتی شما مضٌر است."

آخرين سيگاری که کشيدم يک ساعت پيش بود و حالا چقدر دلم ميخواد سيگار بکشم و دودشو فوت کنم تو صورت آقای دکتر. روی يک نيمکت خيس نشسته بودم توی پارک. بارن می اومد تندِ تند. برای خودم سيگار ميکشيدم و مردمو که می دويدند ديد ميزدم و بقيه چيزهارو. درختهايِ خيس. نيمکتهايِ خاليِ خيس. بارون خيس. يهو يه مرد ريشو اومد جلو.

- جمع کن بساطتو، خجالت نمی کشي؟اينهمه جوون شهيد شدن که...

گُلِ سرخ من که مُرد، سيگار کشيدن عيب نبود. توی باغچه سياه پُر از کرم بود و علفهای هرز که هرچی می کندمشون؛ باز صبح سر جاشون بودند. گلِ من بود، تک. سرخ. که توپِ بچه های همسايه خورده بود بهش و از کمر شکسته بود. دريغ از کمک يکدونه از اون همه خار. نگاهش کردم و سيگار کشيدم، نگاهش کردم و سيگار کشيدم، نگاهش کردم و...

تا شب شد و اومد به خوابم. خوابی که همه چيزش قرمز بود و گل من تو قرمزيها گُم. يه توپ قلقلی هم که سرخ بود و نه آبی و نه سفيد، اون دور و برها می پلکيد. صبح قرمزها نبودند. تلفن سياه بود که افتاده بود روی زمين. از حرص لگدش کردم و بوق. از اون روز همه اش تو سرم بوق ميزنند.

بوق. بوق. بوق.

دو تا. سه تا. ده تا. تا بالاخره گوشی رو برداشت.

- ميخوام ببينمت.

- کي؟

يادم نمياد که قرارم روز چهارشنبه ساعت ۵ بود يا روز پنجشنبه ساعت ۴ . چهارو بيشتر دوست دارم چون سرپاست. پنج خيلی قلمبه است و بر عکسش که بکنی عين قلبه. قليم تير ميکشه، خيلی وقته ولی به هرکی ميگم؛ ميگه معده اته. معده ام، دل و روده ام مياد تو دهنم وقتی صدای تخمه شکستن بين دندونهای زرد و بی ريختش نمی ذاره شبها بخوابم. خوابی هم اگر باشه، پُر از خوابهای رنگيه تک رنگه که بدتر از بی خوابيه. زرد، سبز، بنفش. بنفشه هم خوبه، کوچولو و بی ادعا.

بهم ميگه: تو با اين همه ادعا، با اين همه ادا و اصول، اينجوری حرف بزني؛ ول معطلی.

بهش ميگم: قرارمون ساعت چنده؟

بهم ميگه: برو موهاتو خشک کن بعد زنگ بزن. سرما ميخوری.

سرما خوردگی بهتره.وقتی از حموم ميام، انقدر کله امو به چپ و راست تکون ميدم تا موهام خشک بشه. اونوقته که گردنم همينطور کج می مونه و ديگه تکون نمی خوره. گاهی هم کِش مياد. اونقدر کِش مياد و دراز ميشه که ميشم مثل زرافه خوابم. همون زرافه ای که مياد به خوابم و گردن دراز فقط زردشو از خوابم مياره بيرون. تمام تختم ميشه نصفِ نصفِ گردن اون. نصفِ نصفِ هر چيزی رو بيشتر از نصفش دوست دارم ولی دستهای آقای دکتر اگر فقط نصف بود، بهتر بود.

" داری چی به روز خودت مياری دختر؟ تو هنوز اول راهی"

پرونده قرمز زير دستهاش ورق ميخوره. عينکش ميفته روش. اسکلت بد قواره همينطور نگاهم ميکنه. همه جا پُر ميشه از تارهای سفيد. دلم ميخواد ريششو بکنم و دود سيگارمو فوت کنم تو صورتش.

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

از همه دوستانم ممنون و شرمنده که سر نمی زنم به شما و حتی به خودم... راستش تهران نيستم. باز هم در شهری ديگر و فيلمی ديگر و حالا در مرکز ايرانگردی هستم و خانمی لطف کردند و من ۴ خط می نويسم که گريه کردم با گريه آقای ارحام صدر و با او که از دوری ۲۵ ساله اش گفت و گفت و گريه کرد و ... (دلم تنگ شده برای شما و ...)

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

" نماندن"

مرد: آدمها فقط تو خوابیدن با هم مشترکن و تو مُردن، تازه اگه خواب نبینن. بُریدم، میخوام بمیرم.

زن: خسته نشدی از این همه شعار و جفنگیات؟ فرق تو با بقیه چیه، هان؟ اینه که فقط حرف می زنی، آدمهایی که فقط حرف خودکشی رو می زنن؛ هیچوقت خودشونو نمی کُشن.

خودم را نمی کُشم. می خوابم که خواب ببینم. می خوابم و می چرخم. خواب می بینم و می چرخم. گاهی من در مرکز دنیا ایستاده ام و تابلوها و صندلی و تلویزیون؛ در اطرافم در چرخشند، گاهی آنها در مرکز می ایستند و من دور آنها می چرخم. چرخشی دائمی و بدون توقف. پُر از آدم، دوست، پدر،همسر، مادر. دورو بری پُر و پُرتر با پرتابهای مداوم و خالی و خالی تر.

خالی شدم از همه، از خودم. هر بار در یک جا. هر بار با یک آدم و رفتن به سمت جنوب در رودخانه ای که به شمال می رفت. پاروها سنگین بودند و سرم هم. سنگها مانع بودند و کلاغ ها هم. قارقار و چرخش و با هر قارقار، پُر شدنِ ریه از انبوه مایع قهوه ای رنگ و تلخ.

خودم را نمی کُشم. می خوابم که خواب ببینم. می خوابم و می چرخم. می چرخم و می چرخی. و پس از آن همه چرخش، خودم ماندم و خودم و دو پاروی سنگین. هرکس به سمتی پرت شد. تو به سمت شمال، من به سمت جنوب.

در هوای ابریِ گُر گرفته جنوب، من به اتفاق خودم آنقدر راه رفتم و رفتم و رفتم تا خیس ترینِ آدمها شدم. پارو زدم. از رمق افتادم و خوابیدن را فراموش کردم. تورا در خواب دیدم آخرین بار؛ خواب دیدم که تغییر مسیر داده ای، رو به جنوب پارو می زنی و از حرفهای من خسته نمی شوی. چنان با قدرت پیش می روی که کلاغ ها هم از تو عقب می مانند.

عقب، جلو، بالا، پایین بی معنی است. همه جا پُر است از مایع قهوه ای رنگی که حالا شیرین است و در چرخش. به همراه من و دانه های سفید چهارصد کیلویی و همه آن آدمها و چیزهایی که در حال پرتاب شدن هستند. هم می خورم، می چرخم. هم می خورم، می چرخی.

می چرخی، می چرخی. دور دیوارها یا دیوارها دور تو؛ وقتی خبر را می خوانی ( خودکشی یک مرد جوان در یک لیوان چای).

لیوان از دستت می افتد، می چرخی. دیوارها رنگ می گیرند، می چرخی. حروف روزنامه در هم میروند، می چرخی.

تفاله های چای نگاهت می کنند. آنها را جمع می کنی و در خاک گلدان می ریزی. گلدان را در بغل می گیری و با قایقت رو به جنوب پارو می زنی، بدون آنکه بچرخی...

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

انتظار

پله ها رو رفت بالا. یک . دو. سه. چهل. پنجاه و پنج... پله ها همینطور بود تا بالا، اگر در باز نمی شد.

- بیا تو.   

اتاق بزرگِ لُخت. بدون سقف. با دیوارهای شیشه ای شکسته. باد پیچیده بود تو اتاق. پُر از هیاهو، پُر از...

- لباستو درآر.

یک تخت سفید آن گوشه. یک چراغ روشن روی زمین. یک آسمان سیاه آن بالا. پُر از آواز. پُر از...

- بخواب.

سرمای تخت نشست تا ته تنش. سردتر از دستی که از نوک پاهاش بالا می رفت. آروم آروم. از لای پاهاش رفت بالا تا آسمون. سُرید پایین روی چشمهاش و رسید به سینه هاش. شکمش بزرگ و بزرگتر می شد و وول خوردن بچه، بیشتر و بیشتر. چشمهاش رو بست. دست سرد بیرون آوردش. گذاشت لبه تخت. چشمهاش رو باز کرد.

پله ها رو رفت بالا. یک. دو. سه...

بچه های یک شکل، یک اندازه، ردیف کنار هم. باد نبود. آسمان نبود. روی تخت جا نبود. خوابید روی زمینِ سردتر از تخت. پاهایش را باز کرد و انتظار کشید.

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

 

(در ادامه مطلب قبل)

حضور

 بالا می رفتم. پایین می اومدم. پایین اومدن بهتر بود. تو بغلش فرو می رفتم. تند تند نفس می کشید. قلبش نمی زد. چشماش بسته بود. قدٌ بغلش بودم. رو موهام دست می کشید. قلبش نمی زد. یک حجم قرمز، نه صد تا. قرمز نه، نمی دونم چه رنگی؟ صد تا نه، نمی دونم چندتا؟ همه جا دنبالم بودند. توی کوچه پس کوچه های بچگی ام پُر بود از اونها. هرجا می رفتم، هر کاری می کردم؛ منو می پاییدند. از بعضی هاشون خون می چکید، ردٌ میذاشت تو خیابون و همه می فهمیدند من کجام. کی ام. یکدونه از اون همه حجم، تو سینه اش نبود. نفس می کشید. بالا می رفتم. پایین می اومدم. تو آسمون. تو زمین.

تو سفیدی ابرها گفتم : نرو.

گفت : همیشه نمی شه موند.

گفتم : اگه اونا نباشن همه چی درست می شه.

گفت : تاکِی؟

گفتم : چی؟

گفت : یه مدتی همه چیو ول کن. اصلن برو سفر.

بالا می رفتم. پایین می اومدم. تو آسمون. تو زمین.

پیش کرمهای سیاه گفتم : نرو.

گفت : همیشه نمیشه موند.

گفتم : اگه جامو پیدا کنم، همه چی درست می شه.

گفت : جای تو اون بالاست، باید بتونی.

گفتم : تا کِی؟

گفت : چی؟

گفتم : تو درست می گی، شاید با یه مسافرت همه چیز درست بشه.

بالا می رفتم. پایین می اومدم. نه تو آسمون، نه تو زمین. آیزون بودم اون وسط. میونه بودم. قدٌ بغلش. با هر نفسش. قلبش نمی زد. حجمهای سیاه، گفتم سیاه؟ شاید سیاه. بودند همه جا. کوچه پس کوچه های بچگی ام پُربود از ردٌ خون و من بالا می رفتم و پایین می او مدم.

 

 

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳

 

                               از هيچ تا هيچ

 

 

باران کلمات به سرو صورتم می خورد. با نقطه . بی نقطه . بی پایان. تا زانوهایم غرق می شوم و بعد بالا و بالاتر؛ بدون آنکه ب قایقی باشد و الف پارویی . از سرم می گذرند. نقطه ها، سنگهایِ سنگین سیاه. بلند می شوم. می ایستم . یک مشت آب. معجزه می کند گاهی یک مشت آب. سیاهی شب می رود تا ته چشمهای بازم. رفت.

از همان روزی که آمد، رفت. من که می دانستم ماندنی نیست، چرا در هم شکستم؟ چرا استخوانهایم در هم می پیچند؟ و چرا اشکی باقی نمانده تا در نبودنش؛ ریخته شود؟ پوک شده اند. استخوانهایم را می گویم که نمی توانم روی پا بایستم و رودررو بگویم( قدم تا سر زانوهایش بود و چشمهایم تا چشمهایش)

- فقط می خوام حرف آخرمو بزنم.

- حرف اول و آخرتو زدی. هزاربار. با اشک، با نفرت، با عشق،با بودن، با نبودن، با کلمه . زدی، حرفاتو زدی. دیگه وقت حرف زدن نیست.

وقت عمل بود. ازهمان روزی که آمد. من که می دانستم باید عمل می کردم چرا گفتم؟ از تنهایی ام، از بی قراریم، از شکستنم. چرا نمی توانم فریاد بزنم و بگویم( قدم کش آمده بود تا کمرش. چشمهایم یک وجب بالاتراز چشمهایش)

- با تو که هستم نقطه ب تو چشم نی ره. آفتاب پوستمو جزغاله نمی کنه. از آدما نمی ترسم. استخوونام پوک نمی شه.

- عوضش مخت پوک شده.پاک باختی. آدما همینن، می تونی وایسا و زندگی کن؛ نمی تونی یاعلی.

زندگی کردم با ولع. بی توجه به ریزش مداوم باران سیاه. بی توجه به نگاههای کج و معوج بقیه. بی توجه به پچ پچ ها و بی توجه به انگشتهای اشاره دراز شده به سمتم. چرا نمی توانستم به او بفهمانم( رسیده بودم به سینه اش. چشمهایم یک وجب و چهار انگشت بالاتر از چشمهایش)

- ازت یاد گرفتم احساس نداشته باشم. گوشت باشم و پوست و استخوون. وقتی دلم برات یه ذره شده، دستتو نگیرم و بهت نگم. ولی دیگه نمی تونم.

- نمی تونی؟ پس چرا می گی؟ من به تو تعهدی ندارم، خودت خواستی.

خودم خواستم. راست می گفت. می دانستم، می دانست که می بُرم. ولی نه، نبُریدم. زندگی می کردم، لذت می بردم و بودم. چرا نمی توانستم به او بگویم( هم قد شده بودیم. چشمهایم دو وجب ونیم بالاتر از چشمهایش)

- اگه واقعا بودی؛ چاکرتم بودم. عشق می کردم از تلاش، حرکت، امید، مبارزه، ولی...

- یعنی شل کن سفت کن درآوردم؟ آره حق داری. ولی ازبس حرف زدی، حرف زدم، خسته شدم هم از تو هم از خودم.

وقت عمل بود. ازهمان روزی که آمد، رفت. دیگر هیچکدام از کلماتی که به سر و صورتم می خورند، معنی ندارند. آب معجزه نمی کند. استخوانهایم یکی یکی می ترکند؛ پوک می شوند و نمی توانم بایستم و بگویم( قدش تا سر زانوهایم بود و چشمهایش تا چشمهایم)

- هیچ نگویم. راه دراز مارپیچ را بگیرم و بروم.

 

امروز از اون روزهايی بود که دلم گرفته بود. نه به خاطر سالگرد شاملو، نه به خاطر زنگ نزدن تلفن، نه به خاطر ناراضی بودن ازخودم. به خاطر هیچ...

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۳

 

"سفرنامه بم "

قسمت دوم - ورود به شهر

جمعه ۱۲/۱۰/۱۳۸۲

وارد شهر بم می شویم، در جاده ای که به میدان اول شهر می رسد؛ کوهی از لباس روی زمین ریخته شده و دو پسر بچه به نامهای جمشید و حمزه، مشغول جستجو در بین لباسها هستند.جمشید برادر بزرگتر ۹ ساله است.او هربار تکه ای لباس برمی دارد و عصبانی آن را بین بقیه لباسها پرت می کند.

- جمشید دنبال چی می گردی؟

- لباس.

- خوب اینا لباسن دیگه

- هیچکدوم به درد نمی خورن، لباس خوب می خوام، لباس گرم

حمزه برادر کوچکتر، هرچه را که جمشید به او می دهد؛ در بقچه ای می پیچد و منتظر است تا او حرف بزند.او شش سال دارد و هنوز به مدرسه نمی رود. در رسانه ها اعلام شده است که دوروز بعد یعنی چهاردهم دی ماه مدارس در بم بازگشایی شده و کلاسهای بچه ها در چادرها تشکیل می شوند.

- جمشید از پس فردا می ری مدرسه؟

- مدرسمون افتاده نمی تونیم بریم مدرسه

جمشید برای تنها خواهر باقیمانده اش که چهاده ساله است، مقنعه ای پیدا کرده و آن را به ما نشان می دهد.

- این برای افسانه خوبه؟

تمام توجه آنها به پیدا کردن لباس مناسب است. مزاحمشان نمی شویم جمشید و حمزه بقچه ای را که آماده کرده، در دست می گیرند و در حالیکه با ما بای بای می کنند؛ دور می شوند.

  نگاه حمزه پر از حرف است و تو این نگاه را می شناسی.پاهایت می لرزند. جلوتر می روی. جنس نگاه حمزه، همان جنس نگاه شخصیت گم شده قصه توست. آیا او هم دراین هوای سرد به دنبال لباس گرم می گردد؟ ای کاش اینجا بود با تو؛ و حمزه را می دید.

به میدان اول شهر می رسیم. " شهر بم زینت کرمان و بهشت ارم است " از ماشین پیاده می شوم و از چند مأمور هلال احمر سوالاتی در مورد وضعیت شهر می کنم.

- اولاً این ماسکو بزنید به صورتتون، ثانیاً از همین جا دور بزنید و برگردید. دو تا دختر اومدین اینجا که چی؟ مردم شو که ان، یه هفته است دارن جنازه درمیارن و دفن می کنن، هنوز فرصت گریه کردن نداشتن، تازه کم کم دارن می فهمن چه بلایی سرشون اومده. عصبانین، خسته ان...

شایع شیوع وبا،دزدی،غارت و نا امن بودنِِ جاده و شهر را در تهران شنیده بودم و حالا با این حرفها کمی می ترسم ولی به روی خودم نمی آورم. سوار ماشین شده و هیچکدام از حرفها را به دوستم نمی گویم.

  تو نمی توانی به روی خودت نیاوری؛ می ترسی چون مسئولی. مسئول شخصیت قصه ات. تو بهترین چیزها را برای او خواسته ای . باید پیدایش کنی و به رمانت برش گردانی.

میدان را دور می زنیم و وارد خیابان اصلی شهر می شویم . پارچه های سیاهی که پیام های تسلیت روی آن نوشته شده، در طوفان تکان می خورند. خرابی شهر خیلی از آنچه که فکر می کردم؛ بیشتر است. بم ویران شده است . بم پر است از خاک خانه های به خاک نشسته، پر است از سرما و بوی مرگ. بازماندگان در میان ویرانه ها می گردند و بادستان یخ زده اشان، آجر و خاک و سنگ را کنار می زنند تا هرآنچه را که زمانی متعلق به آنها بود، فرزندانشان، وسایلشان و حتی تکه کوچکی از خاطرات و گذشته اشان را از زیر خاک بیرون بکشند. مردم با چشمهای متورم و لباس سیاه، با حرفهای زیادی در دل، به انبوه چادرها که کنار خرابه های خانه هایشان زده اند؛ پناه آورده اند. زن ها مارا بغل می کنند.گریه می کنند. گَِله می کنند.

- چرا ما زنده موندیم، جوونامون رفتن زیر خاک؟

- آخ نمی دونی.نمی دونی داغ عزیز چقدر سخته. سوختم. تا قیامت سوختم.

  می خواهی همه مردم شهر را بغل کنی. می خواهی با آنها گریه کنی و سراغ شخصیت قصه ات را از آنها بگیری . می خواهی نشانی از تمام بچه هایی  که شب قبل با آرزوهای زیادی که در سر داشتند، با خواسته های فراوان ناگفته ای که دردل داشتند و با خاطرات شیرینشان به خواب رفتند، بگيری. می خواهی نشانی از بچه هایی بگیری که یا از خواب بیدار نشدند و یا بیدار شده و حالا بی پناه و گرسنه و سرما زده، مات و مبهوت به اطرافشان نگاه می کنند و هیچ نمی یابند . می خواهی نشانی از شخصیت گم شده قصه ات بگیری.

وارد یکی از مدارس ویران شده شهر می شویم. مدرسه راهنمایی پسرانه مرتضی... ادامه کلمات تابلو مدرسه افتاده و نمی شود اسم مدرسه را خواند. وارد راهرومی شویم.تابلو های دفتر مدرسه ، کتابخانه ، نمازخانه، کلاس الف و... از دیوارهای باقیمانده آویزان و میان زمین و هوا معلقند.تخته سیاه های که درسهای روز قبل روی آنها نوشته شده بودند، هرکدام به سمتی پرت شده و فرصتی باقی نماند تا پاک شوند و درس جديدی روی آنها نوشته شود.روی یکی از تخته سیاه ها شعار بچه های دیده می شود که خوشحال از تعطيلی روز بعد آن را نوشته اند تا روز شنبه قبل از آمدن معلمشان، آن را پاک کنند.

" هرچند با آبی نوشتم ولی بازهم قرمزته "

روی دیوارهای باقیمانده نقاشی ها و روزنامه های دیواری بچه ها و همینطور تابلوی اعلاناتی که اطلاعات مختلف و عکس هایی مربوط به قوانین راهنمایی و رانندگی؛ کج و کوله روی ان نصب است؛ دیده می شود.

- دیده شوید ایمن بمانید

- دقت و احتیاط = عبور ایمن

  قصه توپر از خیابان بود. خیابان های سالم و تمیزو تو که همیشه نگران شخصیت بودی، مدام به او می گفتی که از خط عابر پیاده عبورکند، وقت عبور از خیابان اول به چپ و بعد به راست نگاه کند. سعی کند دیده شود تا ایمن بماند. و حالا که نه خط عابر پیاده ای مانده و نه چراغ راهنمایی و نه اصلا خیابانی؛ او چطور می تواند ایمن بماند؟

به حیاط مدرسه می رویم . حیاطی که با دیوارهای خراب شده، محصور است . چند خانواده در حیاط این مدرسه چادر زده اند. آنها طنابهای چادرشان را به نیمکت های سالمی که از مدرسه آورده، بسته اند.

- مادرم سرایدار مدرسه بود.توروخدا بیاین اتاقشو نشونتون بدم.عین دسته گل بود از تمیزی

- تمام زندگیم رفته زیر آوار. ما که فقیر نبودیم، دلم می خواست زندگیمو می دیدین . حالا واسه گرفتن یه چادر هرروز باید برم التماس کنم . هرشب تو چادر یکی می خوابم، بخدا خجالت می کشم.

زن های خانواده حرف می زنند، گِله می کنند، شُکر می کنند و با پرتقال های بمی که تمیز شسته اند از ما پذیرایی می کند.

- این طوطی رو میبینین؟ حرف هم میزنه. من فقط همین طوطی رو دارم که درد دلامو بهش بگم. بابا هم بلده بگه ولی دیگه بابام نیست که این طوطی صداش کنه.

.......

امروز در بین رفت و آمدهایمان به جاهای مختلف، چندین بار به چادر فرماندهی که در ستاد هوا شناسی است رفتیم و بالاخره محل اقامتمان مشخص شد البته بعد از شنیدنِ کلی دعوا که ما دو تا دختر را کجا بفرستیم که امن باشد. " اردوگاه وحدت " در جاده ورودی شهر، روبروی ایران خود رو.

  در گوشه ای ایستاده ای و به آسمان پر ستاره کویر نگاه می کنی. شهر خواب است. تاریک است و خاموش. بدون برق. بدون آب و نگران تر از روز.شخصیت قصه ات در این سیاهی و طوفان به کجا پناه می برد؟

 

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳

 

" سفر نامه بم"

_ به دنبال کسی بگرد که قلبی پاک داشته باشه

_ گشتم ولی پیدا نکردم

 

جمعه 5/10/1382

   شوکه شدی.تمام صفحه های کتاب را زیرو رو کردی.هیچ خبری ازش نبود.دیشب رمانت را تمام کرده بودی.صفحات را روی میز شیشه ای چیده بودی؛ بعد از دو سال. دم دمای صبح از خواب پریدی و به سراغ میز شیشه ای رفتی و به سراغ رمانت. تمام صفحات را گشتی، نبود.شخصیت اول قصه ات نبود.شوکه شدی.

   شوکه شدم. امروز پنجم دی ماه است . تولد عزیزترین دوستم که حالا دور است . در اینترنت به دنبال قشنگ ترین کارت تبریک دنیا می گردم تا برایش بفرستم.خبر را در اینترنت می خوانم ."وقوع زلزله ی ۵/۶ ریشتری در شهر بم..." تلویزیون را روشن می کنم . امروز روز جهانی کودک و تلويزيون است . عمو پورنگ برای بچه ها برنامه اجرا می کند . شاد مثل همیشه . پس موضوع خیلی جدی نیست .

   موضوع خیلی جدی است . شخصیت اول رمانت گم شده است .تلفن را بر می داری . اين موقع صبح به چه کسی باید زنگ بزنی ؟ روی تنها مبل خانه ات ولو می شوی. تلفن سیاه در یک دست و کاغذهای بدون شخصیت اول در دست دیگر .شخصیت قصه ات گم شده است .کودکی بی پناه که تنها در قصه ی تو می توانست به آرزو ها و رویا ها ی رنگارنگش برسد.گريه ات می گيرد.

گریه ام می گیرد. زلزله در بم .اگر مثل زلزله های دیگر باشد چی ؟ طبس ،بوئین زهرا ،منجیل و رود بار ؟ اردبیل و قزوین ؟ عمو پورنگ همچنان با نشاط و حرارت برنامه اجرا می کند.حرفی از زلزله نيست ؛ پس معنی اینهمه پیغام کوتاه که از طریق موبایل در یافت می کنم چیست؟

"ناله های کودکان وزنان بم را بشنویم ... "

-با اهدای خونمان زندگی را به مجروحان حادثه بر گردانیم ..."

-" نیاز به فراورده های خونی بر طرف شده است به جز O+ ..."

   گروه خونی شخصیت قصه ی تو چه بود؟حالا اگر او هم نیاز به خون داشته باشد ؛ چه می کنی ؟او که شب قبل تند تند مشقهایش را نوشته بود تا از روز تعطیلش بیشترین استفاده را ببرد ؟او که همه ی خواسته هایش را به تو گفته بود و تو در قصه ات او را به همه ی آنچه می خواست ؛ رسانده بودی .چرا حالا که رمان را تمام کرد ه ای از پیش تو رفته است ؟ گیج شده ای .دلت آرام و قرار ندارد .

   دلم بی قرار است و آرام ندارد . مثل زمین سست بم که تکان خورد ه؛ لرزید ه وپاره شده است تا انرژی اش را تخلیه کند .چطور خودم را تخلیه کنم ؟ چطور ناله های مرد م را بشنوم ؟ کر شده ام .قشنگ ترین کارت تبریک دنیا نگاهم می کند . عمو پوررنگ می خندد و هزاران هزار بچه در سراسر ایران. بغض گلویم را گرفته است وهیچ چیز نمی شنوم .

  روز قبل تولد شخصیت قصه ات بود .همزمان با میلا د عیسی مسیح وهمزمان با روز فرما ن قتل عام اطفال پسر زیر دو سال توسط هیرودیس پادشاه بیت لحم : "صدائی در رامه به گوش رسید .صدای گریه و ماتم عظیم .راحیل برای فرزندا ن خود گریه می کرد و تسلی نمی پذیرفت زیرا آنان از بین رفته بودند ."

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳

 

" خود را با این پرسش خوارنکن:آیا پیروز خواهیم شد؟ آیا شکست خواهیم خورد؟ فقط بجنگ."

امروز 18 تیره و مثل بقیه روزها دلم گرفته.اون سال سر فیلم" دو روز با هم" بودم ویک لحظه هم نمی تونستم صحنه رو ترک کنم و امروز ایمانم رو از دست دادم و خسته ام.

اشو می گوید:" بی آنکه نگران باشی که چه اتفاقی پیش خواهد آمد، در جهان زندگی کن.برنده یا بازنده،این مهم نیست." ومن خسته ام.

 اسکلت فلزی منتظر ایستاده است و به دریا نگاه می کند. منتظر تمام شدن.تو نشسته ای پشت میز زرد و به دریا نگاه می کنی.موج ها از دور می آیند و ریز به تو می رسند.تو به اسکلت فلزی نگاه می کنی که انتظار می کشد.دریا به تو نگاه می کند که خسته ای.میز زرد،فاصله ها را دورترمی کند؛از اسکلت فلزي، از دريا، از تو... 

 

پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳

 

" درختها با زمین و زمین با درختها. پرندگان با درختها؛  ودرختها با پرندگان. زمین با آسمان؛ و آسمان با زمین عشق می ورزند. تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند. بگذار عشق پرستش تو باشد؛بگذار عشق نیایش تو باشد."

   
راه بسیار را رفتم،رفتم تا انتهای نیایش، تا انتهای پرستش؛ تا آنجا که تنها کویر بودوکویر.تا دورهای دور شنهای نرم بودند و دیگرهیچ...زمین عشق ورزید،آسمان عشق ورزید؛درختها و پرندگانی که نبودند عشق ورزیدند ومن از پا افتادم.داغی شنها دستها و زانوهایم را سوزاند و کویرتا بیکران، تمام شنهایش را به من بخشید...


پریناز ...

پيام هاي ديگران ()

Link #1

امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان

هذيان
كاوه
شهبارا
کتابدار
روانشيد
سيناگونه
valse
adabforamt
اگزوتیکا
پویا عزیزی
حجت بداغي
سهیل قاسمی
عباس حبیبی
این لباس نقطه چین