از هيچ تا هيچ

باران کلمات به سرو صورتم می خورد. با نقطه . بی نقطه . بی پایان. تا زانوهایم غرق می شوم و بعد بالا و بالاتر؛ بدون آنکه ب قایقی باشد و الف پارویی . از سرم می گذرند. نقطه ها، سنگهایِ سنگین سیاه. بلند می شوم. می ایستم . یک مشت آب. معجزه می کند گاهی یک مشت آب. سیاهی شب می رود تا ته چشمهای بازم. رفت.
از همان روزی که آمد، رفت. من که می دانستم ماندنی نیست، چرا در هم شکستم؟ چرا استخوانهایم در هم می پیچند؟ و چرا اشکی باقی نمانده تا در نبودنش؛ ریخته شود؟ پوک شده اند. استخوانهایم را می گویم که نمی توانم روی پا بایستم و رودررو بگویم( قدم تا سر زانوهایش بود و چشمهایم تا چشمهایش)
- فقط می خوام حرف آخرمو بزنم.
- حرف اول و آخرتو زدی. هزاربار. با اشک، با نفرت، با عشق،با بودن، با نبودن، با کلمه . زدی، حرفاتو زدی. دیگه وقت حرف زدن نیست.
وقت عمل بود. ازهمان روزی که آمد. من که می دانستم باید عمل می کردم چرا گفتم؟ از تنهایی ام، از بی قراریم، از شکستنم. چرا نمی توانم فریاد بزنم و بگویم( قدم کش آمده بود تا کمرش. چشمهایم یک وجب بالاتراز چشمهایش)
- با تو که هستم نقطه ب تو چشم نی ره. آفتاب پوستمو جزغاله نمی کنه. از آدما نمی ترسم. استخوونام پوک نمی شه.
- عوضش مخت پوک شده.پاک باختی. آدما همینن، می تونی وایسا و زندگی کن؛ نمی تونی یاعلی.
زندگی کردم با ولع. بی توجه به ریزش مداوم باران سیاه. بی توجه به نگاههای کج و معوج بقیه. بی توجه به پچ پچ ها و بی توجه به انگشتهای اشاره دراز شده به سمتم. چرا نمی توانستم به او بفهمانم( رسیده بودم به سینه اش. چشمهایم یک وجب و چهار انگشت بالاتر از چشمهایش)
- ازت یاد گرفتم احساس نداشته باشم. گوشت باشم و پوست و استخوون. وقتی دلم برات یه ذره شده، دستتو نگیرم و بهت نگم. ولی دیگه نمی تونم.
- نمی تونی؟ پس چرا می گی؟ من به تو تعهدی ندارم، خودت خواستی.
خودم خواستم. راست می گفت. می دانستم، می دانست که می بُرم. ولی نه، نبُریدم. زندگی می کردم، لذت می بردم و بودم. چرا نمی توانستم به او بگویم( هم قد شده بودیم. چشمهایم دو وجب ونیم بالاتر از چشمهایش)
- اگه واقعا بودی؛ چاکرتم بودم. عشق می کردم از تلاش، حرکت، امید، مبارزه، ولی...
- یعنی شل کن سفت کن درآوردم؟ آره حق داری. ولی ازبس حرف زدی، حرف زدم، خسته شدم هم از تو هم از خودم.
وقت عمل بود. ازهمان روزی که آمد، رفت. دیگر هیچکدام از کلماتی که به سر و صورتم می خورند، معنی ندارند. آب معجزه نمی کند. استخوانهایم یکی یکی می ترکند؛ پوک می شوند و نمی توانم بایستم و بگویم( قدش تا سر زانوهایم بود و چشمهایش تا چشمهایم)
- هیچ نگویم. راه دراز مارپیچ را بگیرم و بروم.
امروز از اون روزهايی بود که دلم گرفته بود. نه به خاطر سالگرد شاملو، نه به خاطر زنگ نزدن تلفن، نه به خاطر ناراضی بودن ازخودم. به خاطر هیچ...