اشراق...


فهمیدم... امشب فهمیدم که آدمها چطور الکلی می شوند...
چشمهایم را نبستم . به چیزی فکر نکردم. فقط وقتی داشتم تفاله های چای را از سبد تفاله گیر در یک کیسه فریزر می ریختم تا آن را در کیسه آشغال ها بیندازم , فهمیدم.
پنجشنبه شب باشد , آدم تنها باشد و نفهمد. به جای رفتن به مهمانی در حال دور ریختن تفاله چای باشد و نفهمد.
ویوکاناندا با تو حرف می زند. امروز صبح ترجمه اش را شروع کردم. او هم مثل همه آدمها به دنبال گوشهایی می گشت که حرفهایش را بشنوند. مثل من. مثل همه. مثل تو.
تو هم دنبال گوش می گردی, نه؟
اما تو نفهمیدی که آدمها چطور الکلی می شوند و من فهمیدم.
ساعت نه و ده دقیقه پنجشنبه شب.دیروز تولد خواهرم بود و امروز او از سکوت خارج شد بعد از یک هفته. از مهر بابا یاد گرفت انگار , اما او چهل سال سکوت کرد و حتی سلامی هم در کار نبود.
امشب در خانه او مهمانی است و همه سراغ مرا میگیرند و من چه تنهایم و من ظرف می شورم و من می فهمم که آدمها چطور الکلی می شوند.
شانزده روز است که از هند برگشته ام.دلم می خواهد مدیتیشن بدون ابعاد اوشو را هر روز انجام دهم ولی تو می گویی نه. فقط هفته ای یکبار آن هم سر ظهر.
از هر چیزی که راس ساعت انجام شود متنفرم وگرنه الان در حال ظرف شستن نبودم . الان در حال رقصیدن بودم در یک مهمانی و تو این چیز ها را نمی بینی. همانطور که نمی بینی یک آدم چطور الکلی میشود.
اگر حالا مدیتیشن بدون ابعاد را انجام می دادم نمی فهمیدم که آدمها چطور الکلی میشوند.
ولی حالا می دانم. حالا می نویسم , بر خلاف قولی به دوستی که قرار بود نوشته ام سفر نامه هند باشد.

هیچ چیز نمی خواهم. نه دروغ گفتم . دو چیز می خواهم . آقای طاهباز را و بودن در اوشو سنتر را. وای یک چیز دیگر هم میخواهم... شد سه تا و تو می گویی تو که گفتی دوتا و من می گویم که مهم نیست من میخواهم بگویم , خواست سوم را....
ای کاش نمی فهمیدم که آدمها چطور الکلی می شوند...

به سلامتیت...

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

نوري كه از او تابد هر چشم كه برتابد بيدار ابد يابد در كالبد خفته

killjoy

سلام نمی دونم اينجا چه خبره و شما رو هم نمی شناسم ولی جريان از اين قراره که من يه خواب ديدم توش يه جمله روی يه کاغذ نوشته شده بود که ربطش به خودم رو نفهميدم اومدم دو سه کلمشو توی گوگل سرچ کردم بعد فقط اين وبلاگ رو پيدا کرد می شه شما نظرتو در مورد اين جمله بگی <<< هميشه روز بارانی وجود دارد ... آيا به فکر پشت بام خود هستی؟>>> خودم زياد روش فکر کردم ولی تنها نتيجش اين بود که انگار تبليغ ايزوگامه ولی از شوخی

الهام

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

. . .

سلام هميشه به يادتم

مونا

پريناز مهربان کودکی‌هايم سلام داشتم طاهباز رو سرچ می‌کردم که وبلاگتو ديدم کاش تو هم يادی از دختر بچه سراشيبی فرهنگسرای بهمن می‌کردی........

حامدروزی طلب

وبلاگ لباس شخصی با بیانیه نشر اینترنتی زیرزمینی ایران بازگشایی شد... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان... ببخشید

سخمخخزا

سلام.همان ۳ ارزو برايت با عظمت در نگاه شاد زی