" ... بهار خنده زد و ارغوان شکفت..."

 

" جاده گل آلود "

"روزی TANZAN و EDIKO ( دو استاد ذن) در جاده ای پرگل و لای سفر می کردند.باران شديدی می باريد. در خم جاده به دختری زيبا برخوردند که لباس ابريشمی ژاپنی بر تن داشت و نمی توانست از دو راهی رد شود.

Tanzan دخترک را بغل زد و از گل عبور داد. اديکو آن روز را با او حرف نزد تا به ديری رسيدند که استراحت کنند و چون ديگر طاقت سکوت نداشت گفت: ما راهبان به جنس مونث نزديک نمی شويم به خصوص به دختران جوان و زيبا. خطرناک است. چرا تو امروز چنين کردي؟

Tanzan جواب داد: من که دختر را همان جا رها کردم. تو هنوز او را با خود حمل می کني؟"

... و ما حمل می کنيم و حمل می کنيم وحمل می کنيم؛ در جاده های گل آلودی که خود می سازيم...

 

" ... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."

/ 38 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد شکوری

سلام و ممنون از حضورتان / بسيار خوشحالم که داريد روی اون مسئله فعاليت می کنيد . اگر کمکی از من ... / موفق باشيد

سيد مهدی موسوی

سلام عزیز! با نقدی بر قصیده راوی پنجم به روزم!! و منتظر شما و نظر شما...

بهرام کمالی

سلام...با دو تا غزل تازه بروزم و منتظر حضورتون...شاد باشيد.

sabah

چقدر این شعر وارطان رو دوست دارم...دستت درد نکنه!

سهيل قاسمي

اون دو تا راهب عمرشونو دادن به شما اون زنه هم الان در حال ِ احتضاره. ولي تو ماشاللا هنوز داري حمل مي‌كني. يه بار هم وضع كن. و چهلم اش منتظري در بياد؟

مرتضی بخشایش

سلام دوست عزیز...سخن و حکايت جالبی بود...آموختنی داشت... سرنوشت در لب ريخته ها ...هميشه باشی

crazykaveh

سلام پريناز جان.اتفاقا اين طور نيست. راجع بهش زياد فکر کردم و هنوز هم. اشکال کار اينجاست که به هر دری می زنم تهش به مستند می رسم شايد به خاطر شات های تو باشه شايد هم به خاطر... من. اگه راستشو بخوای دنبال يک روايت مناسب از اين کار هستم.خودت که می دونی زمان نداره اين آمدن جمله ها ولی زبان چرا.و چه حيف که راش ها رو نديدم.

شهرام عدیلی پور

سلام . مرسی پریناز عزیز. و این شعر هم برای خودش حال و هوای خاصی داشت.