شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا


به آنتونی


بی تو زیستن را باید بیاموزم
با همه کارهایی که کردیم و نکردیم
با همه آنچه از دست رفته
و چاره‌ای ندارم جز اینکه امیدوارانه
بدون آنها سر کنم
تو اساس صفا و صمیمیت بودی
خنده‌ای که مرا به خنده وامی‌داشت
و دستت با عشق و حمایت پیش می‌آمد
می‌توانستم افکارت را ببینم
که به سرعت پیش می‌رفتند
در مجموعه پر پیچ و خم ادراک
هیجانات تو از آن من شد
در شادمانی قسمت کردن
دوست هنرمندم
تو به ناپیدا رفته‌ای
و ما قبلی را که در دنیای درونی آفرینش می‌تپید
قسمت کردیم
و اندیشه‌هایت برای من به واقعیت بدل شد
من فرشته تو بودم
و بال‌هایم را تو گشودی
کلماتی بودی که می توانستم در آن پرواز کنم
دوست قلب من
ناگفته‌ها را با خود خواهم برد
گرامی خواهم داشت بخشش و گذشتم را
تا وقتی که ببینمت
و لطف کن و بر من ببخشای
این سکوت رنج‌آور و دردناک را
چشم‌های مغناطیسی تو سوزن‌های جرقه‌دار داشتند
ما شهامتش را داشتیم که به ناشناخته‌ها پیشکش کنیم
جست و جوی حقیقت را در جدال هستی
تلاش کردیم نیم‌نگاهی هم به آن سو بیندازیم
با شادمانی با شادمانی

 

To Anthony


I shall learn to live without you

With all we've done and undone

with all the missing parts I'll have to carry on hoping

you were the bedrock of fun, the laugh that made me laugh

and your hand came with love and care

I could see your thoughts going faster and faster

ahead in their curved complex understanding

your excitements became my excitement in the joy of sharing

my friend of art

you've gone missing

we shared a heart beating in this inner world of creation

and your ideas became real to me

I was your angel and you opened my wings

and you were the words I could fly into

my friend of heart

I will carry the unsaid

I will cherish my forgiveness until I see you

and please forgive me for my painful silence

magnetic eyes of yours with its sparkling needles

we dared a gift to the unknown

the search for truth in the battle of being

we attempted a glimpse on the other side

with joy with joy

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
ایلشن جلاسی

سلام دارم از آرشیو به دوستای خیلی قدیمی سر میزنم شما هم از همون ههایید خیلی وقته که از شما بی اطلاعم بیا و برام بنویس

صبح زمانی‌ که جعبهٔ اسرار تکنولوژی عصر رو باز کردم به ناگاه نوری پر طللع از نامی‌ پایدار بسان طلوع خورشید درخشان آشکارا جلوه نمود. آری این توأی که نورافشانی میکنی‌ و بسیار دلپذیر است. سپاس

Shataghie

دلم میخواد دوباره بنویسی کجایی من وبلاگمو عوض کردم اگه اومدی یه سر به من بزن مرسی

مهلا

با سلام و احترام از شما دوست ارجمند دعوت مي شود از وبلاگ تازه تأ سيس (کافه کلمات) پايگاه شعر و انتشارات مهديارجوان به سرپرستي شاعر نام اشنا هادي خوانساري بازديد نموده و به دوستان ديگر نيز معرفي نمائيد. و با نام (کافه کلمات) لينک کنيد و بهم بگيد با چه نامي لينک تون کنم خيلي قشنگ بود. با سپاس مهلا.