جوهر آبی بدون رنگ

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

حلقه نوار چسب افتاده بود دور خودکاری که لازمش داشتم. خودکار آبی با یک سانتی  متر جوهر که هر لحظه امکان داشت از نوشتن باز بماند.

تمام تلاشم را کردم که باز نمانم ولی دوباره ماندم.همیشه مثل قبل بود ومثل همیشه. خودکار را که برداشتم، صفحات که آبی شدند، بازماندن و نماندن را فراموش کردم. دچار حس خوبی شدم؛ هرچند که هوا سرد بود.

پشت پنجره ایستاده بودم .پنجره ای که به هیچ جا باز نمی شد.

گفتم:یعنی چی؟ این همه تقلا برای چیه؟

نه به من نگاه کرد و نه جوابم را داد.همینطور در تقلای فهمیدن بودم که سنگی به شیشه خورد. شیشه شکست. نشستم کنار شیشه های ریز و گریان.

تنها سلاحم خودکار آبی بود با يک سانتی متر جوهرولی برداشتن آن يک دنيا اراده می خواست تا خطوطی خط خطی شوند.

 

خط خطی شدن و اين طور ماندن کار هرکسی نيست؛ جرات می خواهد. خودم را با اين اراجيف دلخوش کرده بودم تا اين که نوارچسب مانع زندگی ام شد. همان موقع ها بود که موهايم را با تيغ زدم تا ديگر نشنوم چه موهای نرم و قشنگی.

هميشه همين طورهاست، چيزی به چيزی ديگر گير می کند و باعث يک اتفاق می شود. مثل حالا که جوهريک سانتی متری خودکارته کشيده است و با لجبازی تمام روی کاغذ کشيده نمی شود. حلقه نوارچسب با شک نگاهم ميکند. ولی ديگر مهم نيست؛ وقتی که نه موهای بلند در هوا بود، نه باز نماندن يک آدم و نه خرده های شکسته شيشه که بی هيچ صدايی هق هق کنان نگاهم می کردند.

 

... وکتاب " بچه های بم " چا پ شد... (جرات می خواست ديدن کتاب ؛ نه زبان زبان من بود و نه سانسورش تحمل پذير... ويراستار کتاب جديدی نوشته بود ولی ديگر مهم نيست؛ وقتی که نه موهای بلند در هوا است و نه بازنماندن آدمی مهم است و نه...)

 

... تنها دلخوشی ام اين است که چند روز ديگر به بم می روم تا به بچه هايی که نامه ها و عکس و نقاشی هايشان در کتاب است؛ کتاب را بدهم تا شايد روزی ....

 

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

/ 59 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهبارا

سلام پری ناز عزيزم . خيلی دل ام تنگ ات شده . در دو سه روز گذشته تهران بودم ؛ خيلی دل ام می خواست می ديدم ات اما فرصت نکردم و حتا نتونستم باهات تماس بگيرم . اما ممکنه در هفته های آينده باز هم بيام ؛ اگه فرصت شد دوست دارم ديداری تازه کنم . باهات تماس می گيرم نازنين . و چه قدر دوست دارم تو بنويسی . کنون که چشمه ی قند ست لعل نوشين ات / سخن بگوی و ز طوطی شکر دريغ مدار.

سروش

قطعا نويسنده ی خوبی هستی .من شک ندارم

شهبارا

سلام پری نازم کجايی ؟ دل ام خيل تنگ ا ت شده . بيا روی خط.

م . روان شيد

سلام خانم پريناز عزيز . مي داني كه مدتها نبودم ... هنوز هم انگار نيستم ... كتاب غزل غزلهاي سليمان چاپ شد ، دلم مي خواهد به خاطر لطفي كه هميشه داشته اي يك جلد را برايت بفرستم ... نشاني پستي و در صورت امكان شماره ات را برايم ايميل كن . سبز باش و سربلند.

فریاد ناصری

اين ديگر مهم نيست/چقدر سرد است /يخ ميزند ادم را اما ديگر واقعن مهم نيستوقتی که نه موهای بلند در هواست...

فریبا بابک

سلام! کارت زيبا بود لذت بردم! سانسور هميشه کند بوده هميشه

دوستدار او

غريب:هنرمند مي‌خواهد تمام نمودهاي نوپديد و زنده آن بشريت عالي را كه بر آن دسترسي يافته است زندگي كند‌. رنج و احساس تنهائي او در اين نيست كه چرا ديگران آثارش را نمي‌فهمند ،بلكه در اينست كه چرا خودِ او را ،ويژگي‌هاي انسانيش را و در حقيقت بشريت را نفهميده‌اند .